....
چه خلاف سر زد از ما، که در سراي بستي
بر دشمنان نشستي، دل دوستان شکستي
سر شانه را شکستم، به بهانه ي تطاول
که به حلقه حلقه زلفت نکند دراز دستي
ز تو خواهش غرامت نکند تني که کشتي
ز تو آرزوي مرهم نکند دلي که خستي
کسي از خرابه ي دل نگرفته باج هرگز
تو بر آن خراج بستي و به سلطنت نشستي
به قلمرو محبت در خانه اي نرفتي
که به پاکي اش نرفتي و به سختي اش نبستي
به کمال عجز گفتم که به لب رسيد جانم
ز غرور ناز گفتي که: مگر هنوز هستي؟
ز طواف کعبه بگذر تو که حق نمي شناسي
به در کنشت منشين، تو که بت نمي پرستي
تو که ترک سر نگفتي، ز پي اش چگونه رفتي؟
تو که نقد جان ندادي، ز غمش چگونه رستي؟
اگرت هواي تاج است، ببوس خاک پايش
که بدين مقام عالي نرسي مگر ز پستي
مگر از دهان ساقي مددي رسد و گرنه
کس از اين شراب باقي نرسد به هيچ مستي
...
فروغي
......
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود
یادش بخیر بچه گیا چه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود
آخ که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
چقدر دلم فصل بهارو دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
منو با حسی دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد
حیف که همه ش سوال بی جواب شد
دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود
بهار اومد اما با دست خالی
با یه بغل شکوفه خیالی
بهار بهار گلخونه های بی گل
خاطره های مونده اون ور پل
بهار بهار یه غصه همیشه
منظره های مات پشت شیشه
بهار بهار حرفی برای گفتن
تو فصل بی حوصلگی شکفتن
بهار بهار پرنده گفت یا گل گفت
ما شنیدیم هر کسی خوابه نشنفت
...........
استاد محمد علی بهمنی
...
گوشه گوشه اين خونه كودكي و طراوت موج مي زنه و بازي مي كنه. مي دونين چايي هاي شما طعم ديگه اي داره اصلن همه چيز اينجا فرق ميكنه همه چيز بوي خاك بارون خورده مي ده، بوي خاطره، بوي عشق. سالهاست صداي مهربونت اين دل گرسنه منو سير كرده جانوني خوشبوت، سوت دلنشين زود پزت، هميشه برقرارن– از بندگان پير مغان كمترين منم
...
چرا غصه مي خوري! چرا اينقدر اشك مي ريزي چرا هميشه سهم تلخي رو براي خودت برداشتي و به ما فقط شيريني شربتاي آبليمو و سكنجبين تعارف كردي .... اي روزگار نامهربون! چقدر بهار تو زود گذشت
...
اين روزا تو باغچه همه براي خودشون كسي شدن جوجه ها بزرگ شدن و برا خودشون لونه ساختن حتي حواسشون نيست هنوز هم بوي ياس هاي دامن شما همه رو با خودش به دامنه هاي خوش رايحه مي بره طعم و رنگ شاتوت پير حيات رو كه نگو.
نمي دونم چطور اين همه مهر و صفا رو يكجا جمع شده، خدا چه حوصله اي داشت حين خلقت تو - كه هيچ نقص ندارد تراش قامت تو.
...
