به نیت عزیز این حوالی
..........
ندیدمت که بکردی وفا بدانچه بگفتی
طریق وصل گشادی من آمدم تو برفتی
وفای عهد نمودی دل سلیم ربودی
چون خویشتن به تو دادم تو میل باز گرفتی
نه دست عهد گرفتی که پای مهر بدارم؟
به چشم خویش بدیدم خلاف هر چه بگفتی
نه عدل بود نمودن خیال وصل و ربودن
چرا از عاشق مسکین هم اولش ننهفتی؟
تو قدر صحبت یاران و دوستان نشناسی
مسلم است...
- هر شب ستارهها را نگاه میکنی. اخترک من کوچولوتر از آن است که بتوانم جايش را نشانت بدهم. اما چه بهتر! آن هم برای تو میشود يکی از ستارهها؛ و آن وقت تو دوست داری همهی ستارهها را تماشا کنی... همهشان میشوند دوستهای تو... راستی
میخواهم هديهای بت بدهم...
و غش غش خنديد.
- آخ، کوچولو، کوچولو! من عاشقِ شنيدنِ اين خندهام!
- هديهی من هم درست همين است... درست مثل مورد آب.
- چی میخواهی بگويی؟
- همهی مردم ستاره دارند اما همهی ستارهها يکجور نيست: واسه آنهايی که به سفر میرن حکم راهنما را دارند واسه بعضی ديگر فقط يک مشت روشنايیِ سوسوزناند. برای بعضی که اهل دانش اند هر ستاره يک معما است واسه آن بابای تاجر طلا بود. اما اين ستارهها همهشان زبان به کام کشيده و خاموشند. فقط تو يکی، ستارههايی خواهی داشت که تنابندهای مِثلش را ندارد.
- چی میخواهی بگويی؟
- نه اين که من تو يکی از ستارههام؟ نه اين که من تو يکی از اونا میخندم؟... خب، پس هر شب که به آسمان نگاه میکنی برايت مثل اين خواهد بود که همهی ستارهها میخندن. پس تو ستارههايی خواهی داشت که بلدند بخندن!
و باز خنديد.
- و خاطرت که تسلا پيدا کرد (خب بالاخره آدمیزاد يک جوری تسلا پيدا میکند ديگر) از آشنايی با من خوشحال میشوی. دوست هميشگی من باقی میمانی و دلت میخواهد با من بخندی و پارهای وقتهام واسه تفريح پنجرهی اتاقت را وا میکنی... دوستانت از اين که میبينند تو به آسمان نگاه میکنی و میخندی حسابی تعجب میکنند آن وقت تو بهشان میگويی: «آره، ستارهها هميشه مرا خنده میاندازند!» و آنوقت آنها يقينشان میشود که تو پاک عقلت را از دست دادهای. جان! میبينی چه کَلَکی بهات زدهام...
و باز زد زير خنده.
- به آن میماند که عوضِ ستاره يک مشت زنگوله بت داده باشم که بلدند بخندند...
دوباره خنديد و بعد حالتی جدی به خودش گرفت:
- نه، من تنهایت نمیگذارم.
...

بیا زیر چتر من كه بارون خیست نكنه
می گم كه خیلی قشنگه كه بشر تونسته آتیشو كشف بكنه
و قشنگتر اینه كه
یادگرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ كنه و بعد بخوره
راسّی راسّی ؟ یه روزی
اگه گوجه هیچ كجا پیدانشه
اون وقت بشر چیكار كنه ؟
هیچی نازی
دانشمندا تز می دن تا تابه ها را بخوریم
وقتی آهنا همه تموم بشه
اون وقت بشر
لباسارو می كنه و با هلهله
از روی آتیش می پره
دوربین لوبیتل ِ مهریه مو
اگه با هم بخوریم
هلهله های من وتو چطوری ثبت می شه
عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش می كنند
عكسمون تو آب بركه تا قیامت می مونه
رنگی یا سیاه سفید ؟
من سیاه و تو سفید
آتیش چی ؟ تو آبا خاموش نمی شن آتیشا
نمی دونم والله
چتر رو بدش به من
اون كسی كه چتر رو ساخت عاشق بود
نه عزیز دل من ‚ آدم بود
- حسین پناهی -
به صفحه صفحه این چشم تر شبی غزلی
کجاست خنده؟ کدام لحظه؟ کو ترانه شاد؟
تمام دلخوشیم زیر سر شبی ـ غزلی
تمام زندگیم ـ ای دلیل هر غزلم
خلاصه گشته غریبانه در شبی ـ غزلی
بیا به مسجد عشق نماز بگذاریم
که جای نافله خوانند هر شبی غزلی
به مرغ های قفس مرغ عشق فتوا داد
که بعد از این نه رهایی ـ نه پر ـ شبی غزلی
کجا روم که گریزم ز دست شعر و غزل
درون خانه و در هر سفر شبی غزلی
تو را به حرمت حافظ بیا که آواره است
به کوچه های سرم در به در شبی غزلی
یکی بود یکی نبود. نه اصلن فقط همون یکی بود. الان هم مثل اینکه همینطوره.
یه حکیم دنیا دیده و سرد و گرم روزگار چشیده ای بود - قصه شون اینقدر مهمه که توی نامه دوست ما هم اومده - ایشون یه روز به فرزند عزیزشون فرمودند:
ای پسرکم مبادا روزی برای خدای تعالی شریکی خیال کنی که چنین کس، بر خود ستمکاری بزرگ است.
" اذ قال لقمان لابنه و هو یعظه قال یا بُنیّ لا تشرک بالله
ان الشرک لظلمٌ عظیم"
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست تر دارند
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
البته من که خودم رو فرزند ایشون می دونم شما چطور؟
قلبش ترک خورد ...
بي آن كه دنيا را ببيند
در لاي آجرهاي يك ديوار ، گم بود
در آن جهان تنگ و تاريك
با باد و با باران غريبه
دور از بهار و نور و مردم بود
اما مدام احساس مي كرد
بيرون از اين بن بست
آن سوي اين ديوار ، چيزي هست
اما نمي دانست ، آن چيست
با اين وجود ، او مطمئن بود
اين گونه بودن زندگي نيست
هي شوق ، پشت شوق
در دانه رقصيد
هي درد ، پشت درد
در دانه پيچيد
و ديگر او در آن تن كوچك ، نگنجيد
قلبش ترك خورد
و دستي از نور
او را به سمت ديگري برد
وقتي كه چشمش را به روي آسمان وا كرد
يك قطره خورشيد
يك عمر نابينايي او را دوا كرد
او با سماجت
بيرون كشيد آخر خودش را
از جرز ديوار
آن وقت فهميد
كه زندگي يعني همين كار
"عرفان نظرآهاری"
.......
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی، سر کوهی، دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه! می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد.
ای خاله
امشب بیشتر دلتنگم نمی دونم چرا ولی جناب غم دو روزیه بی دعوت تشریف فرما شدن. یه جایی دیده بودم بیشتر از سه روز مهمونی مرسوم بزرگون نیست امیدوارم ایشون هم شنیده
باشند. این شعر زیبای جناب منزوی خیلی وصف این حاله
امشب ستاره هاي مرا آب برده است
خورشيد واره هاي مرا،خواب خورده است
نام شهاب هاي شهيد شبانه را
آفاق مه گرفته هم از ياد برده است
از آسمان بپرس که جز چاه و گردباد
از چالش زمين چه به خاطر سپرده است
ديگر به داد گمشدگان کس نمي رسد
آن سبز جاودانه هم انگار مرده است
ماه جبين شکسته ي در خون نشسته را
از چارچوب منظره دستي سترده است
عشق - آتشي که در دلمان شعله مي کشيد
از صورت هزار زمستان فسرده است
اي آسمان که سايه ي ابر سياه تو
چون پنجه اي بزرگ گلويم فشرده است
باري به روي دوش زمين تو نيستم
من اطلسم که بار جهانم به گرده است
ديشب تمام ستاره ها را چيده بودي
ستاره مرا هم !
و تنها شد ،
ماه را مي گويم.
من......
تمام شب را ستاره ساختم
مي خواستم،
به دستهاي خالي آسمان هديه دهم
اما........
صبح شده بود.
.......
از زبان مهرزاد

