تبليغاتX
زیتون سبز

شاسخین

 
 
 
 

………………………………

 سلام، من یه دختر کوچولو مهربون هستم و اسمم نگاره، اسم قشنگیه نه خودم هم این اسمو خیلی دوست دارم. 7 سالمه و خیلی عروسک دوست دارم از شما چه پنهون یه عالمه عروسک هم دارم ، جورواجور و رنگارنگ، کوچیک و بزرگ، می دونین عروسک ها  خیلی خوبن. آدم با داشتن اونا احساس خوبی داره چون اصلن ما بچه ها رو ناراحت نمی کنن همیشه نرم و لطیفن، هر وقت هم دوست داشته باشیم میان پیشمون و از دلتنگی در میایم تازش هم مثل مامان بزرگ هی پیر نمی شن و آخ و اوخ نمی کنن.

یه روز که مامان می خواست عروسکمو بشوره بهشون  گفتم که اون بیگناهه و توی ماشین لباسشویی می ترسه، یادم رفت بگم مامانم هم یه عروسک داره یه روزی گفته بود دنیایی رو که بچه هاش بزرگ شدن دوست نداره.

 هر جای خونه رو نگاه می کنی یه عروسکه خوب دختر کوچولوها عاشق عروسکان دیگه ... خوبه نه نکنه شما هم یکی دارین ...

!! نوشته شده توسط زیتون | 23:44 | دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 •

.......

صفاهونم صفاهونم چه جايي

كه هر ياري گرفتم بي وفا بي

بشم يكسر بتازم تا به شيراز

كه در هر منزلي صد آشنا بي

.......

بابا طاهر

.......

!! نوشته شده توسط زیتون | 14:52 | دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 •

بهار

السلام عليك بجوامع السلام

…….

 دوست نشاید ز دوست در گله باشد

 مرد نباید که تنگ حوصله باشد

 دوش به هیچم خرید خواجه و ترسم

 باز پشیمان از این معامله باشد

 تند مران ای دلیل ره مبادا

 خسته دلی در قفای قافله باشد

 موی  تو زد حلقه بر میانت و نگذاشت

 یک سر مو در میانه فاصله باشد

 آن که مسلسل نمود طره ی لیلی

 خواست که مجنون اسیر سلسله باشد

 با غزل شاه نکته سنج فروغی

 من چه سرایم که قابل صله باشد

…….

چقدر وجود و حضور دوست ارزشمند و خوبه شاعر راست گفته كه " ايام خوش آن بود كه با دوست به سر شد" .

اين شعر رو تقديم مي كنم به همه شما دوستان مهربانم به همراه روييدن نوبهار و آواز خوش هزار.

…….

!! نوشته شده توسط زیتون | 10:11 | چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 •

........................

السلام علیک یا باب ا... و دلیل ارادته

........................

ای کاش که جای آرمیدن بودی

یا این ره دور را رسیدن بودی

کاش از پی صد هزار سال از دل خاک

چون سبزه امید بر دمیدن بودی

........................

!! نوشته شده توسط زیتون | 11:0 | شنبه هجدهم اسفند 1386 •

………..

السّلام عليك يا داعي ا... و ربانّي آياته

………………………………………..………….....

گفتی: کمی ترانه و گفتم: به روی چشم

گفتی که: عاشقانه و گفتم: به روی چشم

گفتی: بگیر دست دلم را حرام شد

ای تکیه گاه شانه و گفتم: به روی چشم

وقتی كه زخم بر تن جنگل نشسته است

بنویس از جوانه و گفتم: به روی چشم

دیگر سقوط عاطفه و عشق حتمی است

حرفی از این زمانه و گفتم: به روی چشم

گفتی: ببین وحشی طوفان چه می کند

با سرنوشت خانه و گفتم: به روی چشم

دیگر جنون به کار دل ما نمی خورد

بگذار این نشانه و گفتم: به روی چشم

گفت او: کمی ترانه برایم می آوری؟

اما نه عاشقانه و گفتم: به روی چشم

…..

مي بينيد اين پست هم پر از ستاره است

!! نوشته شده توسط زیتون | 13:44 | دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 •

 

ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط زیتون | 22:50 | شنبه یازدهم اسفند 1386 •

 

خوش کرد ياوری فلکت روز داوری

تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری     

آن کس که اوفتاد خدايش گرفت دست

گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری     

در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند

اقرار بندگی کن و اظهار چاکری     

ساقی به مژدگانی عيش از درم درآی

تا يک دم از دلم غم دنيا به دربری     

در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسيست

آن به کز اين گريوه سبکبار بگذری     

سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج

درويش و امن خاطر و کنج قلندری     

يک حرف صوفيانه بگويم اجازت است

ای نور ديده صلح به از جنگ و داوری     

نيل مراد بر حسب فکر و همت است

از شاه نذر خير و ز توفيق ياوری     

حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی

کاين خاک بهتر از عمل کيمياگری
!! نوشته شده توسط زیتون | 23:52 | پنجشنبه نهم اسفند 1386 •

..............
 
!! نوشته شده توسط زیتون | 9:38 | دوشنبه ششم اسفند 1386 •

شوق مي از بهار گل ‌اندام تازه شد
پيوند بوسه‌ها به لب جام تازه شد
از چهره‌ي گشاده‌ي سيمين‌
بران باغ
آغوش‌
سازي طمع خام تازه شد
زان بوسه‌هاي
‌تر که به شبنم ز گل رسيد
اميد من به بوسه و پيغام تازه شد
ميلي که داشتند حريفان به نقل و مي
از چشمک شکوفه‌ي بادام تازه شد
از نوبهار، سبزه‌ي مينا کشيد قد
از آب تلخ مي جگر جام تازه شد
داغي که به خون جگر کرده بود دل
از روي گرم لاله‌ي گلفام تازه شد
شب از شکوفه روز شد و روز شب ز ابر
هنگامه‌ي مکرر ايام تازه شد
حاجت به رفتن چمن از کنج خانه نيست
زين
‌سان که از بهار در و بام تازه شد
صائب ترا ز سردي دوران خزان مباد
کز نوبهار طبع تو ايام تازه شد

!! نوشته شده توسط زیتون | 19:0 | جمعه سوم اسفند 1386 •