تبليغاتX
زیتون سبز

The moon

….

Question:

I'am white,I'am round but not always around.Sometimes I'am half sometimes I'am whole sometimes a slice of me

is all you'll know. Sometimes I'am light,sometimes I'am dark,sometimes I'am both? Everybody wants to walk on me But only a happy few ever have.---.what am I ?

….

 

!! نوشته شده توسط زیتون | 14:23 | چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 •

...

يك عمر پشيماني دل بسته به مويي است

تنها سر مويي، سر مويي ز تو دورم

...

!! نوشته شده توسط زیتون | 9:19 | سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 •

.............

ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست

درد تو به جان خسته داریم ای دوست

گفتی که به دلشکستگان نزدیکم

ما نیز دلی شکسته داریم ای دوست

.............

!! نوشته شده توسط زیتون | 10:29 | یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 •

درخت ها

...........

میوه هایشان سلام، سایه هایشان نسیم
رسم این درخت ها، بوده است از آن قدیم

شاخه هایشان بلند، ریشه هایشان عمیق
هر که سطحی است نیست، با درخت ها رفیق

از درخت ما فقط چوب و میوه دیده ایم
یا که زیر سایه شان لحظه ای لمیده ایم

ایستاده اند صاف، سالها به حوصله
من ندیده ام درخت، از کسی کند گله

دست هایشان ظربف، نازک و شکستنی
کاش شرم داشتند، اره های آهنی

...........

!! نوشته شده توسط زیتون | 13:40 | پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 •

Presenting

.......

خیال عاشقیم را به هم زدید آقا

و روی حس غریبم قدم زدید آقا

مگر چقدر میان من و تو فاصله بود؟

که بعد فاصله را بر سرم زدید آقا

نشد برای شما شعر را ورق بزنم

که سنگ حادثه را بر سرم زدید آقا

هنوز مانده که شاعر شوم ببخشیدم

 شما که طعنه به من دم به دم زدید آقا

ببین چقدر غریب از گناه می میرد

که حس دخترکی را به هم زدید آقا

.......

شعر از ستاره

!! نوشته شده توسط زیتون | 10:47 | دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 •

    ...

  گوشه يه باغ خشكيده كنار يه تپه تنها يه درخت زيتون پير ايستاده بود. خيلي تنها و مغرور بود. ولي گاهي هم پرنده هاي مسافر و خسته مهمون تنهايش مي شدن و با قصه و حكايت سفرهاشون اونو سرگرم مي كردن. براي همين زيتون هميشه چشمش به راه بود و نگاهش به آسمون. صبور بود و منتظر. همیشه توی خيال صداي جيق پرنده هاي جوونتر كه يكدم قرار نداشتن مدام توي گوشش بود.

  هر سال بهار يه دسته از غازهاي سفيد و مهربون كه از طرف خورشيد ميومدن و به مقصد دريا مي رفتن سر راهشون  يه سري هم به اون مي زدن، و يه شب هم كه شده خستگي بالهاشون رو توي شاخه هاي به هم پيچيده درخت پير جا ميذاشتن و مودبانه بدرود مي گفتن و توي افق ناپديد مي شدن از اون روز به بعد زيتون روزها رو مي شمرد تا سال بعد بتونه گرماي اون پاهاي پره دار رو روي شاخه هاش حس كنه و لذت ببره. بعد از اون ديگه تنهايي بود و تشنگي، سختي روزگار براش كمرنگ مي شد و ريشه هاي محكمش با خاطره مسافران سفيد پوش پايين تر مي رفتن. آره او چقدر خوب شيريني انتظار رو حس كرده بود.

    ...

 

!! نوشته شده توسط زیتون | 9:49 | شنبه هفدهم فروردین 1387 •

دریا

.......

به دريا خيره شده بودي، و چه بي انتها در مقابل چشمانت موج مي زد، اگر خودنمايي خورشيد نبود، فكر مي كردي كه دريا بي انتهاست. هرچند دريا بيش از نيمه خورشيد را در كام خود فرو برده بود، ولي خورشيد هنوز مهربون بود و آخرين رمق هايش را هم از دريا دريغ نمي كرد و همچنان اشعه طلايي اش را بر صفحه آبي آن گسترانيده بود.

***
تنها بودي، هيچكس نبود. صداي امواج دريا آرامش عجيبي بهت مي داد. به خورشيد خيره شدي، حالا خورشيد تو را ديده بود. وقتي از دريا نااميد شد، ملتمسانه تو را نگاه مي كرد و از تو كمك مي خواست! اطرافت را نگاه كردي شايد كمكي پيدا كني و به ياري خورشيد بشتابي ولي جز صخره هاي عظيم سر به فلك كشيده ساحل، هيچ كسي نبود. صخره ها آنچنان پاي در ساحل فشره بودند كه اميدي به كمك آنها نبود.

***
حالا باد هم با شدت تمام مي وزيد و تو با چشمان خيس! غرق شدن خورشيد را تماشا مي كردي. با صداي بلند فرياد زدي كه "آخه من چرا عاشق خورشيد شدم؟.... كاش دوستش بودم!" ولي باد بدجنس تر از آن بود كه اجازه دهد تا صدايت به گوش خورشيد برسد.

***
بر روي شنهاي کنار ساحل مي نشيني و يکي از گوش ماهي ها را به گوش خود نزديک مي کني، در آنجا هم جز صداي موج چيز ديگري شنيده نمي شود. به آخرين رمق هاي خورشيد نگاه مي کني. که چگونه دريا، خورشيد با آن عظمت را، فرو مي بلعد و به عمر آن روز پايان ميدهد. حالا ناراحت بر روي شنهاي ساحل مي خوابي و به بالاي سرت نگاه مي کني. آسمان هنوز آبي است، مثل دريا!

***
بلند مي شوي و آهسته در ساحل قدم مي زني. پاهايت را در شن ها فرو مي بري. خورشيد كامل در دريا غرق شده است. باد فروكش كرده، حالا به جاي باد، نسيم خنكي مي وزد و صورتت را نوازش ميدهد. نسيم هم مي داند كه تو ناراحت غرق شدن خورشيدي، بنابر اين سعي مي كند با مهرباني موهايت را شانه کند. آبهاي دريا هم انگار تازه فهميده اند كه با تو چگونه بازي كنند، پيوسته به عقب و جلو مي روند و پاهايت را خيس مي کنند.

***
دريا از اول هم مي دانست که دوري خورشيد سخته. او مي دانست که با تاريک شدن آسمان، زيبايي و جلوه گري دريا، از بين خواهد رفت . او همه اينها را کاملا حس کرده بود و مي دانست كه بدون خورشيد، هرگز زيبا نيست، ولي ترجيح مي داد با صداي امواج درونش خود را مشغول نشان دهد. او مي دانست خورشيد متعلق به همه درياهاست...

..............

نويسنده: انديشه

!! نوشته شده توسط زیتون | 10:54 | پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 •

 .......................................................

يكي بود يكي نبود اصلن اون يكي هم نبود يه آقا شيره بود خيلي مغرور. البته بالا نشين و پر ابهت، خيلي هم پر جنب و جوش و پر انرژي بود. هيشكي جرئت نمي كرد بهش نزديك بشه. وقتي تكون مي خورد يه صداي عجيبي مي اومد. آقا شيره خودشو سلطان جنگل مي دونست اينطور هم بود همه هم بهش احترام مي ذاشتن خودمونيم خودشون هم يه كم جو گير شده بودن. يه روز صبح كه بيدار شد خواست يه تكوني به خودش بده ديد نمي تونه. چي شده بود اي داد بيداد ديگه انرژي نداشت ضعف همه بدنشو گرفته بود شايد هم مسموم شده بود. كجا رفت اون نگاه غرور آميز چي شد اون سينه ستبر. توي اين احوالات يدفعه يادش اومد كه اي دل غافل پدر پيرش موقع مردن وصيت كرده بود كه هر سال بهار خودشو توي چشمه بالاي كوه بشوره و بعد همه بدنشو آزاد و رها توي آب سحرآميز چشمه زندگي قوطه ور كنه. ولي امسال يادش رفته بود وصيت پدر رو انجام بده دست به كار شد هر چي انرژي داشت جمع كرد و قدم اول رو برداشت تموم فكر و ذهنش رسيدن به چشمه بود، چه سختي ها كشيد و چقدر ضعف و گرسنگي به سلطان ما فشار اورد، بماند. بلاخره بعد از 7 روز به مقصد رسيد و  به آب زد و دوباره جون گرفت و فهميد اين بزرگي از جاي ديگه است.

 

حمله مان پيدا و ناپيداست باد

جان فداي آنكه ناپيداست باد

ياد ما و بود ما از داد توست

هستي ما جمله از ايجاد توست

لذت هستي نمودي نيست را

عاشق خود كرده بودي نيست را

.........................................................

!! نوشته شده توسط زیتون | 22:40 | سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 •

..............

در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست

اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست

من در تو گم گشتم مرا در خود صدا می زن

تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست

گفتی بخوان، خواندم اگر چه گوش نسپردی

حالا که لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

من قانعم، آن بخت جاویدان نمی خواهم

گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست

یا نه، تو هم با هر بهانه شانه خالی کن

از من، من بر شانه ها بار گران ای دوست

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت

بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست

آنسان که می خواهد دلت با من بگو آری

من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

..............

استاد بهمني

..............

پ ن: این شعر رو خیلی دوست دارم.

..............

!! نوشته شده توسط زیتون | 21:40 | شنبه دهم فروردین 1387 •

....................

فروردین:

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود، یه دهی بود سرسبز و خرم با یه عالم کوچه باغ پر خاطره. کنار این ده آباد یه رودخونه پیچ  وتاب می خورد و رد می شد که بیشتر وقتها آروم و مهربون بود. فقط چند هفته ی اول بهار وقتی شکوفه های آلو لبخند میزدن صورتش قهوه ای و قرمز میشد و اونوقت تند و با اخم می تازوند حتی جواب اقر بخیر پیرمردهای آشنا رو هم نمی داد البته همه می دونستن دوستشون به زودی آروم می شه. دست خودش نبود هیشکی نمی دونست اونجایی که اون ازش میومد وسط کوهها چه خبره. کی اینقدر رودخونه رو توی این بهار و اعتدال و بوی سبزه های مست کننده اش آشفته کرده.

خرداد:

این روزا رودخونه ما یواش یواش مهربون و آروم  می شد، سرمست و سوت زنان، به این باغ و اون باغ  سر می زد و درختای پر از گیلاس رو سیرآب می کرد طوری که همه یادشون می رفت بپرسن آخه چی شده بود اون روز.

تیر:

آخرای ماه که می شد ساز دوست ما دیگه کوک نداشت دیگه آبی نبود رعیت های پرتلاش موتورهای پر سر و صدا و بدبو رو میوردن سر کرت های کاهو و خیار و باهاشون آب در میاوردن. ...

شهریور:

شهریور که میاد خوشه های انگور عسکری رنگ تسبیح شاه مقصود حاج بابا می شن این روزا اینقدر سر همه شلوغه که هیشکی وقت نداره یه نگاهی به مسیر بی آب رودخونه بندازه.

مهر:

یه ماه بعد هم که پاییزه حالا بارون های گاه و بیگاه مهرگانی پشت ترک خورده رودخونه رو نوازش میده

بهمن:

سالها تکرار می شن ولی کمتر  کسی پیدا شد که زمستونا پای درد دل دوست ما بشینه و با شنیدن حکایتش سینه خسته اش رو سبک کنه.

اسفند:

همه میدونستن برکت آبادی از ترنم آبه ولی ار اونجایی که آدمیزاد فراموشکاره یادشون می رفت ازش تشکر کنن خودمونیم رودخونه فصلی بودن هم قشنگه ها. هی ... قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.

....................

!! نوشته شده توسط زیتون | 10:58 | جمعه نهم فروردین 1387 •

.......

"و محبتی خالصهٌ لکم"

.......

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی

به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی

کتاب بالغ منی حبیباٌ معرضاً عنی

ان افعل ما تری انیّ علی عهدی و میثاقی

نگویم نسبتی دارم به نزدیکان درگاهت

که خود را بر تو می بندم به سالوسی و زراقی

اخلّایی و احبابی ذرو من حُبه مابی

مریض العشق لا یبری و لا یشکوا الی الراقی

نشان عاشق آن باشد که شب با روز پیوندد

ترا گر خواب می گیرد نه صاحب درد عشاقی

قدح چون دور ما باشد به هشیاران مجلس ده

مرا بگذار تا حیران بماند چشم در ساقی

سعی فی هتکی الشانی و لمّا یَدرِ ما شانی

انا مجنونُ و لا اعباء باحراقٍ و اغراقٍ

مگر شمس فلک باشد بدین فرخنده دیداری

مگر نفس ملک باشد بدین پاکیره اخلاقی

نه حسنت آخری دارد نه سعدی را سخن پایان

بمیرد تشنه مستسقی و دریا همچنان باقی

.......

!! نوشته شده توسط زیتون | 12:32 | سه شنبه ششم فروردین 1387 •

.........

این روزها سفره های هفت سین همه جا پهن شده، سیر و سرکه و سماق و سیب و سکه و سبزه و سمنو. اما این زیتون ما هفت شین رو من بیشتر دوست داره می گه قدیم تر ها هفت شین داشتند، شین حرف گرمتریه!!!

"شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی

غنیمت است دمی روی دوستان بینی"

البته حتمن –non alcoholic-. البیت:

"قدح چون دور ما باشد به هشیاران مجلس ده

مرا بگذار تا حیران بماند چشم در ساقی"

میتونیم به این سفره شیراز و شکوفه هم اضافه نمود

"خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز

که بر کَند دل مرد مسافر از وطنش

شگفت نیست گر از غیرت تو بر گلزار

بگرید ابر و بخندد شکوفه بر چمنش"

.........

!! نوشته شده توسط زیتون | 15:21 | شنبه سوم فروردین 1387 •

 

.......

"السلام علی ربیع الانام و نضره الایام"

 

بهترین درود و سلام بر بهار دلها و شادی روزگاران

.......

رفتی و همچنان به خیال من اندری

گویی که در برابر چشمم مصوری

فکرم به منتهای جمالت نمی رسد

کز هر چه در خیال من آمد نکوتری

مه در زمین نرفت و پری دیده بر نداشت

تا ظن برم که روی تو ماهست یا پری

تو خود فرشته ای نه از این گِل سرشته ای

گر خلق از آب و خاک، تو از مشک و عنبری

ما را شکایتی ز تو گر هست هم به توست

کز تو به دیگران تنوان برد داوری

با دوست کنح فقر بهشت است و بوستان

بی دوست خاک بر سر جاه و توانگری

تا دوست در کنار نباشد به کام دل

از هیچ نعمتی نتوانی که بر خوری

گر چشم در سرت کنم از گریه باک نیست

زیرا که تو عزیزتر از چشم در سری

چندانکه جهد بود دویدیم در طلب

کوشش چه سود چون نکند بخت یاوری

سعدی به وصل دوست چو دستت نمی رسد

باری بیاد دوست زمانی به سر بری

.......

شکر تنها خداوند را سزاست که ما به دیدن این روز مرحمت فرمود، سال رفته به یقین بهترین سال زندگی حقیر بود-  این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد- امیدوارم سال نو و اعتدال بهاری برای همه بخصوص شما دوستان بزرگوار و مهربانم میمون و مبارک باشد.

.......

 

 

 

!! نوشته شده توسط زیتون | 8:30 | پنجشنبه یکم فروردین 1387 •