تبليغاتX
زیتون سبز

دنيا

.......

خيلي دلم هواشون كرده بود مي خاستم برم ببينمشون توي كارام نوشته بودم كه يادم نره وقتي دوچرخه – يكي بهش مي گه يعفور- برداشتم به طرف اون خونه رفتم كوچه ها بيشتر بوي آشنا مي دادن، بوي قديم، بوي خاطره

.......

وقتي زنگ رو فشار دادم و صدايي گفت بفرمايين مي خواستم بگم " فادخلوها بسلام امنين" يعني ميخام بيام تو ولي دم غروب بود و مي خاستن برن مسجد و مزاحم مي شدم. يادم يه روز بهم گفت سلمان منا اهل البيت شماييد حالا ببينين چقدر نزديك شده بودم.

تا بيان دم در دل من رفت به 15- 10 سال پيش " ياد باد آنكه خرابات نشين بودم و مست " خاطرات اين كوچه و اين خونه اون خيات خلوت پشتي كه يه درخت انار قديمي داره اون درس گفتن هاي استاد و بزم انگور تابستوني من.

وقتي در رو باز كرد برق شادي رو مي شد تو چشماي هر دومون ديد. رومو بوسيد و گفت: چطوري با اين دنيا. گفتم خيلي وقته با هم رفيق شديم و اذيتم نمي كنه گفت حكايت دنيا همون حكايت تاجر جزيره كيش سعديه كه ميخاست چندين تجارت بزرگ انجام بده و بعدش كنج حجره اي بشينه " گفت چشم تنگ دنيا دار را - يا قناعت پر كند يا خاك گور"

پرسيدم از مسيحا –پسرشون- چه خبر  گفتن آدميزاد تا به چل سالگي نرسه بارش به منزل نمي رسه و قرار نمي گيره منم كه پير شدم گويا حضرت عزراييل خيلي سرشون شلوغه و منو فراموش كرده.

اين روزا هر جا مي شينم مي پرسن خونه نخريدي؟ ماشين نخريدي؟ ولي ايشون نپرسيد و دستشو به دستم دادن و  قدم زنان حركت كرديم شروع كرد به گفتن و ترجمه اين نامه امير المومنين به شريح قاضي كه فرمودند: " شنيده ام كه خانه اي به هشتاد دينار خريده اي و قباله نوشته اي. اگر با من مشورت مي كردي به يك دينار هم نمي خريدي" و بعد حضرت از ديد خود شرايع خاص بيع دنيا و خريدار فاني و فروشنده دنياآمده براي مرگ صحبت مي كنند.

.......

اللهم لا تجعل الدنيا اكبر همنا و لا مبلغ علمنا ...

 

!! نوشته شده توسط زیتون | 16:20 | سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 •

.......

گفتم ماماني لفتن اجازه بده برم لب آب من مواظبم

گفت نه پاهات خيس ميشه ببين اين جوراب رو تازه برات خريدم آخه من تا كي هر روز بايد اين لباس هاي گلي تو رو چنگ بزنم

آخه نمي دونين گل بازي چقدر كيف مي ده

پاهام رو كه توي آب مي ذارم يخ مي كنه ولي دوس دارم

.......

گفتم بابايي ابس من مي شي

گفت نه خسته ام بعد رفتم براش غذا اوردم و دهنش كردم تا خسته نشه بعدش كمرش خوب شد و سوارش شدم. گفتم هي ابس قشنگ برو توي اون اتاق

ازم پرسيد بابا رو بيشتر دوس داري يا ابستو گفتم ابسمو

گفت ماماني رو بيشتر دوست داري يا ابستو گفتم هم مامانو هم ابسمو

اين بابا هم كه همش خسته مي شه و مي گه برام غذا بيار

تازه ميگه دفعه بعد خرت مي شم و ابس نمي شم آخه ابسا هم خرن ديگه گوششون هم بلنده هم مخملي

.......

 

!! نوشته شده توسط زیتون | 15:7 | یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 •

تقديم به همه كساني كه دوستشان دارم

...

براي تكرار تو ، به كدام واژه بياويزم؟

 اي بهانه ي شيرين تکرار زندگي

علف هاي هزر فاصله را ، با سر انگشتان رفاقت

 يكي يكي وجين مي كنم

تا رستن موزون عشق را ، با تو ، به تماشا بنشينم

 شايد ، هرگز نگفته باشم "دوستت دارم"

 اما ، تو را با جانم مي سرايم

 مي نوازم ... و به تصوير مي کشم

 ديوانه هرگز نمي گويد : "دوستت دارم"

 ديوانه ، سينه اش را مي شکافد

 قلبش را

 کف دستش مي گذارد

 و مي گويد:

" مال تو "

 ...

 قطره ، خلاصه ي اقيانوس است

 سينه سرخ ، خلاصه ي سيمرغ

 و من خلاصه ي "تو"

...

از ن. م

...

!! نوشته شده توسط زیتون | 20:0 | چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 •

دو چشم داشت دو سبز آبي بلاتكليف

كه در دوراهي دريا چمن مردد بود

دو چشم داشت دو سبز آبي بلاتكليف

كه در دوراهي دريا چمن مردد بود

دو چشم داشت دو سبز آبي بلاتكليف

كه در دوراهي دريا چمن مردد بود

.............

!! نوشته شده توسط زیتون | 16:56 | یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 •

خانه دوست كجاست؟
در فلق بود كه پرسيد سوار
آسمان مكثي كرد
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت
به تاريكي شن ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

نرسيده به درخت
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي روي تا ته آن كوچه ، كه از پشت بلوغ ، سر به در مي آرد
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي
دو قدم مانده به گل
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني
و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد
در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي
كودكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا
جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي پرسي:
خانه دوست كجاست؟

!! نوشته شده توسط زیتون | 11:53 | شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 •

تا سحر بي پرده گردد، شبنم از خود رفته است

 

الوداع اي همنشينان! دلبرم آمد به ياد

.....

بيدل

!! نوشته شده توسط زیتون | 8:26 | چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 •

ز دست دیده و دل ..

....

I about sight and heart complain

What the former beholds the latter will claim

A steel dagger I will make sharp and hungry

And gouge my eyes out / to set my heart free

….

Sigh oh sigh from heart and I

Came what eye other finds nigh

Sharp dagger I shall make of best

To kill my eye, so free am I

….

I am curios to know your suggestions.

 

!! نوشته شده توسط زیتون | 18:34 | شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 •

دخترای ننه دریا - احمد شاملو

...

یکی بود یکی نبود.

جز خدا هیچی نبود

زیر این طاق کبود٬

نه ستاره

           نه سرود.

عمو صحرا٬ تپلی

با دو تا لپ گلی

پا و دستش کوچولو

ریش و روحش دو قلو

چپقش خالی و سرد

دلکش دریای درد٬

در باغو بسه بود

دم باغ نشسه بود:

 

« عمو صحرا ! پسرات کو ؟»

- لب دریان پسرام.

دخترای ننه دریا رو خاطر خوان پسرام .

طفلیا٬ تنگ غلاغ پر، پا  کشون

خسته و مرده، میان

از سر مزرعه شون. 

تنشون خسته ی کار

دلشون مرده ی زار

دساشون پینه ترک

لباساشون نمدک

پاهاشون لخت و پتی

کج کلاشون نمدی،

می شینن با دل تنگ

لب دریا سر سنگ. 

طفلیا شب تا سحر گریه کنون

خوابو از چشم به در دوخته شون پس می رونن

توی دریای نمور

می ریزن اشکای شور

می خونن، آخ که چه دلدوز و چه دلسوز می خونن ! :

« دخترای ننه دریا ! کومه مون سرد و سیاس»

چش امیدمون اول به خدا، بعد به شماس  ...


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط زیتون | 14:29 | سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 •

يا والي الولي

...

در ساعتی شگفت، مکعّب شکست و بعد

مردی به جای قبله ی مردم نشست و بعد

 

رکعـت شـد و نمـاز شد و حمـد و سوره شد

آمـد طلسم مسجـدیـان را شکــست و بعد

 

با یک نــفر شبیه خـودش گشـت روبرو

خود را گرفت ثانیه ای روی دست و بعد

 

آیات نوبری ز درخت انار چیـد

و خواند از تشهّدش:از بود و هست و بعد

 

مِثلِ مَثل شد و به زبان همه شکفت

از راه حلق در ته دل ریشه بست و بعد

 

چون روح در نسوج گیاهان حلول کرد

یک خوشه خورد از خودش و کرد مست و بعد

 

مقداری از ترشّح او را زمین چشید

قیمت گرفت خاک اراضی پست و بعد

 

ما را ببخش ما که گناهی نداشتیم

او خواست اهل بادیه را بت پرست و بعد

 

هر سال گفت تا که بگویند شاعران:

در ساعتی شگفت مکعب شکست وبعد..

...

رضا جعفري

…..

!! نوشته شده توسط زیتون | 8:35 | یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 •

به رغم مدعیانی ...

!! نوشته شده توسط زیتون | 8:20 | شنبه هفتم اردیبهشت 1387 •

بي تو، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم!

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد

يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو بمن گفتي:
ازين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب، آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني، چندي از
اين شهر سفر كن!

با تو گفتم :
حذر از عشق، ندانم
سفر از پيش تو، هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم
باز گفتم كه: تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم … !

اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم، نرميدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

...
فريدون مشيري

 

 

!! نوشته شده توسط زیتون | 8:9 | پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 •

...

شهر منهای وقتی که هستی، حاصلش برزخ خشک و خالی
جمع آیینه ها ضرب در تو، بی عدد صفر بعد از زلالی

می شود گل در اثنای گلزار، می شود کبک در عین رفتار
می شود آهویی در چمنزار، پای تو ضرب در باغ قالی

چند برگی است دیوان ماهت، دفتر شعرهای سیاهت
ای که هر ناگهان از نگاهت، یک غزل می شود ارتجالی

هرچه چشم است جز چشم هایت، سایه وار است و خود در نهایت
می کند بر سبیل کنایت، مشق آن چشم های مثالی

ای طلسم عددها به نامت، حاصل جزر و مدها به کامت
وی ورق خورده احتشامت، هرچه تقویم فرخنده فالی

چشم واکن که دنیا بشورد، موج در موج دریا بشورد
گیسوان باز کن تا بشورد، شعرم از آن شمیم شمالی

حاصل جمع آب و تن تو، ضرب در وقت تن شستن تو
این سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی

...

حسين منزوي

 

!! نوشته شده توسط زیتون | 8:5 | سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 •