فرشته
...
"من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم، بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد و خاصیت عشق این است".
من یک مادرم .... همین!
...
چقدر لطيف بودي بزرگوار
اين روزها نسيم نوازشگر يادت یار اشكهای زيتونه.اون روزی كه اومدم پيشتون خيلي به دلم نشستين.اوايل فكر مي كردم اين نوشته هاي يه خانم جوونه كه تازه مادر شده وقتی فهميدم اينها نوشته هاي يه خانم پنجاه و چند ساله است مات موندم از اين همه لطافت موندگار توي اين روزگار. و اين سرسبزي ايراني تو كوير غربت!
...
حستون هميشه درست مي گفت و اين چندين بار بهم ثابت شد. چقدر دوست داشتي ايران و عزيزت رو ببيني چقدر از شميم خوش اين خاك آريايي نسب مي گفتي
"چقدر غمگنانه است امروز" اين مال ديروز بود اما امروز زيباست آخه حسن دوست پاياني نداره آخه فرشته ها توي بهشت خونه دارن "لهم ما يشاوون فيها و لدينا مزيد".
بهار، نامه ياران رفته ميآرد
گُلي كه واكند آغوش، در برش گيريد
...
ستاره
....
امروز نوبهار است، ساغر كشان بياييد
گل، جوش باده دارد، تا گلستان بياييد
در باغ بي بهاريم، سيري كه در چه كاريم
گلباز انتظاريم، بازي كنان بياييد
آغوش آرزوها از خود تهي است اينجا
در قالب تمنا خوشتر ز جان بياييد
جز شوق راهبر نيست، انديشه خطر نيست
خاري در اين گذر نيست، دامن كشان بياييد
فرصت شرر نقاب است، هنگامه شتاب است
گل پاي در ركاب است، مطلق عنان بياييد
گر خواهش فضولي است، جز وهم مانعش كيست؟
باغ است، خانه اي نيست تا ميهمان بياييد
امروز آمدنها چندين بهار دارد
فردا كه راست اميد تا خود چه سان بياييد؟
اي طالبان عشرت، ديگر كجاست فرصت؟
مفت است فيض صحبت گر اين زمان بياييد
بيدل به هر تب و تاب ممنون التفاتي است
نامهربان بياييد، يا مهربان بياييد
....
تقديم به نويسنده وبلاگ سوسوي يك ستاره. هم او كه هميشه مهربان است و بزرگوار. و مانند باران بهار شفاف و لطيف. آسماني است و عاشق و شاپرك قصه هاي مادر. تولدت مبارك شاعر ترنم خوش جويبار نوبهار.
....
برای مادر
خواب و خيال
...
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق در این جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ما به چه کارش می خورد؟
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت!
بود آیا که ز دیوانه خود یاد کند؟
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
...
هوشنگ ابتهاج
و نترسيم از مرگ، مرگ پايان كبوتر نيست!
...
"به سمت خانه ميخواند مرا چاووش و نگذارند" صداش از اونطرف خط لرزان بود و باروني: "علي من توي راه شهرستانم و چند روز نيستم. برادرم ... تصادف ..." و گريه امانش نداد. آسيا به نوبت، حالا نوبت به تو رسيده كه خبر بد بشنوي و ازت بخواهن يه تيكه از سفيدي تنت رو به سياهي خاك مهربون ببخشي. يكي بگه چرا شاعرا وارث آب شدن و وارث خاك نشدن؟ ...
اين روزا من و اون خيلي به هم نزديك شده بوديم آخه اولش مثل رفاقت پسر بچه هاي تخس با بدخلقي من شروع شد و حالا اينقدر قرابت ... .
"و نترسيم از مرگ، مرگ پايان كبوتر نيست" دوستم مي گفت درست مي گي، مرگ سفيده ولي براي اطرافيان تلخه، آره مهربانم قبول دارم خيلي تلخ و گلوگير. اميدوارم رفتن عزيزان براي ما هشداري باشه كه ...چُنين نيز هم نخواهد ماند. كه اين دنياي متبسم ميزبان وفاداري نيست. كه هيچ چيز اينجا هميشگي نيست. كه جز نكويي اهل كرم نخواهد ماند. كه فنا يه مفهوم بديهيه كه بايد كشفش كني. كه قهوه تلخ زندگي رو همينطوري جرعه جرعه بايد سر بكشي. آه! "دلم ميخواهد از نو بانگ نوشانوش و نگذارند".
...
.........
من زنده بودم اما، انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
يک عمر دور و تنها، تنها به جرم اين که
او سر سپرده مي خواست، من دل سپرده بودم
يک عمر مي شد آري در ذره اي بگنجم
از بس که خويشتن را، در خود فشرده بودم
در آن هواي دلگير، وقتي غروب مي شد
گويي به جاي خورشيد، من زخم خورده بودم
وقتي غروب مي شد، وقتي غروب مي شد
کاش آن غروب ها را، از ياد برده بودم
.........
....
دلم ميخواهد از نو بانگ نوشانوش و نگذارند
زمستانهاي قطبي در رگم جاري است، مشتاقم
كشم خورشيد را يك لحظه در آغوش و نگذارند
زبان شعله ميليسد در و ديوار شهرم را
برآنم تا كنم اين شعله را خاموش و نگذارند
مرا با دشت و يال آتشين اسپ پيوندي است
كه نگذارم دوتار و برنَوَم از دوش و نگذارند
كسي در كوچههاي استخوانم ميزند فرياد
به ناني حرمت خورشيد را مفروش و نگذارند
تباهی
............
زبان شكر، سستي كرد محصول فراهم را
و آخر آسمان واپس گرفت از ما همين كم را
در اين گندم، نميدانم كدام ابليس مخفي شد
كه قابيل مجسّم كرد فرزندان آدم را
من اين فصل تباهي را از آن هنگام حس كردم
كه مسجد نيز پنهان كرد در خويش ابنملجم را
و سقّايان اين امّت ـ خداشان تشنهكُش سازد ـ
بر اسماعيل و هاجر نيز بستند آب زمزم را
جدا كردند دست از شانههاي ما همان قومي
كه ميبستيم روزي شانههاي زخمي هم را
به جُرم هفتخوان قرباني نامردمي گشتن...
نكُشت اين چاه، ننگ آن برادر كُشت، رستم را
......................
محمد کاظم کاظمی
تولد
اوايل خرداد بود و هنوز عطر بهار همه جا مهمونی داشت همه چيز سبز سبز بود. توي باغ مهربوني هوا نه سرد بود و نه گرم. پرنده هاي پرسر و صدا حالا همه داشتن مزه تلخ و شیرین بزرگ شدن بچه هاشون رو می چشیدن صداي ساز مهربان چشمه یکریز گوشهاي خسته رو نوازش مي داد بچه هاي همسايه گاهی سرک می کشیدن منتظر رسيدن گيلاس های آبدار قرمز و صورتی بودن درخت ها و گلها هم خوب رشد مي كردن و هر روز غروب از تابستون و گرما ، از زمستون و سرما از جوجه هاي تازه دنيا اومده صحبت مي كردن البته گاهي هم دعوا مي شد و مورچه هايي كه براي پیدا کردن غذا پرسه مي زدن سر شب حكايت هاي باغ رو براي كوچولو هاي آماده خوابشون نقل میكردن.
اما يه روز صبح يه اتفاقي جديد افتاد باغبون مهربون در رو كه باز كرد همه گردن ها به اون سمت خم شد توي دستش يه گلدون كوچولو بود يه قلمه گل با برگ هایي نازك و شفاف
به باغ نگاهی انداخت ، لبخندی زد و آروم گلدون رو روي پله انباري گذاشت و بهش آب داد و قبل از اينكه بره و مشغول کار بشه گلدون رو به سایه درخت خرمالو سپرد تا همدمش بشه و احساس تنهايي نكنه.
باغ پر شد از صداي پچ پچ از اون گلدون يه رايحه دلنوازي مي اومد این کیه چه عطری!
درخت به يه آهي كشيد و در گوش سيب گلاب گفت چقدر اين بو آشناست ياد عطر مست كننده ميوه هاي هاي خودم توي پاييز افتادم خواهر.
شما نمي دونيد كي اومده؟

