...
گل باغ آشنايي
گل من، پرنده ايي باش وبه باغ باد بگذر
مه من شكوفه اي باش وبه دشت آب بنشين
گل باغ آشنايي، گل من، كجا شگفتي؟
كه نه سرو ميشناسد
نه چمن سراغ دارد
نه كبوتري كه پيغام توآورد به بامي
نه بدست مست بادي گل آتشين جامي
نه بنفشه اي نه بويي
نه نسيم وگفت وگوئي
نه كبوتران پيغام
نه باغهاي روشن
گل من ميان گلهاي كدام دشت خفتي؟
به كدام راه خواندي
بكدام راه رفتي، مه من
تو، راز ما را، به كدام ديو گفتي؟
كه بريده ريشه مهر، شكسته شيشه دل
منم اين گياه تنها
به گل اميد بسته...
همه شاخه ها شكسته!
به اميد ها نشستيم وبه يادها شكفتيمدر آن سياه منزل
به هزار وعده مانديم
به يك فريب خفتيم...
م- آزاد
...
در وصف نیاید
آینه
...
این
مرد خودپرست
این
دیو، این رهاشده از بند مستِ مست
ایستاده
روبروی من و خیره در من
است!
گفتم
به خویشتن: آیا توانِ رستنم از این نگاه هست؟
مشتی
زدم به سینه ی او
... ناگهان، دریغ!
آئینه ی تمام
قد روبرو شکست!
..........
حميد
مصدق

پارک
...
برگ
ها رقصان و عشوه گر چرخ مي خورند و
كنار من روي زمين ميخرامند غروب
تابستونه و جيرجيرك هاي پارك همچنان سرود ميخونن. عده اي هم اون گوشه خلوت پارك ليس
پس ليس بازي بازي مي كنن – همون بيخ ديواري- بچه نيستن مرداي بزرگن و اينجوري قمار
مي كنند مي دونين خيليش خوبه آدم جربزه قمار رو داشته باشه.
خيلي
وقت بود اينجا نيومده بودم و اگه فشار تموم شدن اين ترجمه نبود الان توي چرت
بعدالظهر بودم جالبه اسب و كالسكه هم اوردن ..... چقدر ديدن زيبايي هاي اين دنيا
ارزونه! صداي كلاغ ها هم مياد دارن همديگه رو براي زود رسيدن به خونه صدا مي كنن
اگه برسن. محتاط تر از اين حيوون نديدم
طماعي كه اصلن ريسك نميكنه " الاحتياط طريق النجاة" بوي خاك خيس خورده به مشامت ميرسه بوي رطوبت. جيغ بچه هاي كوچيك گاهي هم
صداي دوچرخه سوارا كه تند رد مي شن و يا گروه فوتباليست هاي جوون كه هر يك ربع يه
بار پارك رو دور مي زنن و چي مي گن "تست كوپر" مي دن شنيده مي
شه.
ولي
اينجا سكوت از همه چيز بيشتره. سكوت و همين سكوته كه منو آروم كرده. باز قمار بازا
دعواشون شده " سه ساعته بازي كردم 5 دقيقه نيومده مي گه صاف" با اينكه دوره صداي
قران قبل از اذون مغرب از محل قديمي كنار پارك بگوش مي رسه ولي صداي تسبيح جيرجيرك
ها بلندتره. صداهاشون با هم فرق داره گمونم ذكراشون متفاوت باشه كاش بشه همينجا يه
چرتي بزنم.
دراز
مي كشم و حالا مورچه ها رو مي بينم اينا ساكت ترين و در عين حال پركارترين ساكنين
هستند. همين الان يكيشون رو محترمانه از پشت گوشم انداختم پايين. باز دعواي آقايون
بالا گرفت... خوبه اين ديكشنري ساده گوشيم هست تو اين لحظه هاي بي رفيقي. راستي شما
اين رو چي معني مي كنين normative
organizational
commitment ..... اي بزرگ! "سجد لك فوادي وخيالي و
بياضي"
...
کجایی مهربانم
...
عشق من سبزي ياسي است که در کوچه دل
روي ديوار سحر
پيچيده است
...
شاه پسند ...
آينه در حيرت
اختيار ندارد
....
چه خلاف سر زد از ما، که در سراي بستي
بر دشمنان نشستي، دل دوستان شکستي
سر شانه را شکستم، به بهانه ي تطاول
که به حلقه حلقه زلفت نکند دراز دستي
ز تو خواهش غرامت نکند تني که کشتي
ز تو آرزوي مرهم نکند دلي که خستي
کسي از خرابه ي دل نگرفته باج هرگز
تو بر آن خراج بستي و به سلطنت نشستي
به قلمرو محبت در خانه اي نرفتي
که به پاکي اش نرفتي و به سختي اش نبستي
به کمال عجز گفتم که به لب رسيد جانم
ز غرور ناز گفتي که: مگر هنوز هستي؟
ز طواف کعبه بگذر تو که حق نمي شناسي
به در کنشت منشين، تو که بت نمي پرستي
تو که ترک سر نگفتي، ز پي اش چگونه رفتي؟
تو که نقد جان ندادي، ز غمش چگونه رستي؟
اگرت هواي تاج است، ببوس خاک پايش
که بدين مقام عالي نرسي مگر ز پستي
مگر از دهان ساقي مددي رسد و گرنه
کس از اين شراب باقي نرسد به هيچ مستي
...
فروغي
بهار
......
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود
یادش بخیر بچه گیا چه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود
آخ که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
چقدر دلم فصل بهارو دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
منو با حسی دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد
حیف که همه ش سوال بی جواب شد
دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود
بهار اومد اما با دست خالی
با یه بغل شکوفه خیالی
بهار بهار گلخونه های بی گل
خاطره های مونده اون ور پل
بهار بهار یه غصه همیشه
منظره های مات پشت شیشه
بهار بهار حرفی برای گفتن
تو فصل بی حوصلگی شکفتن
بهار بهار پرنده گفت یا گل گفت
ما شنیدیم هر کسی خوابه نشنفت
...........
استاد محمد علی بهمنی
الهه مهر
...
گوشه گوشه اين خونه كودكي و طراوت موج مي زنه و بازي مي كنه. مي دونين چايي هاي شما طعم ديگه اي داره اصلن همه چيز اينجا فرق ميكنه همه چيز بوي خاك بارون خورده مي ده، بوي خاطره، بوي عشق. سالهاست صداي مهربونت اين دل گرسنه منو سير كرده جانوني خوشبوت، سوت دلنشين زود پزت، هميشه برقرارن– از بندگان پير مغان كمترين منم
...
چرا غصه مي خوري! چرا اينقدر اشك مي ريزي چرا هميشه سهم تلخي رو براي خودت برداشتي و به ما فقط شيريني شربتاي آبليمو و سكنجبين تعارف كردي .... اي روزگار نامهربون! چقدر بهار تو زود گذشت
...
اين روزا تو باغچه همه براي خودشون كسي شدن جوجه ها بزرگ شدن و برا خودشون لونه ساختن حتي حواسشون نيست هنوز هم بوي ياس هاي دامن شما همه رو با خودش به دامنه هاي خوش رايحه مي بره طعم و رنگ شاتوت پير حيات رو كه نگو.
نمي دونم چطور اين همه مهر و صفا رو يكجا جمع شده، خدا چه حوصله اي داشت حين خلقت تو - كه هيچ نقص ندارد تراش قامت تو.
...




