تبليغاتX
زیتون سبز -

 

  ....

  چه خلاف  سر زد از ما، که در سراي بستي

  بر دشمنان نشستي، دل دوستان شکستي

  سر شانه را شکستم، به بهانه ي تطاول

  که به حلقه حلقه زلفت نکند دراز دستي

  ز تو خواهش غرامت نکند تني که کشتي

  ز تو آرزوي مرهم نکند دلي که خستي

  کسي از خرابه ي دل نگرفته باج هرگز

  تو بر آن خراج بستي و به سلطنت نشستي

  به قلمرو محبت در خانه اي نرفتي

  که به پاکي اش نرفتي و به سختي اش نبستي

  به کمال عجز گفتم که به لب رسيد جانم

  ز غرور ناز گفتي که: مگر هنوز هستي؟

  ز طواف کعبه بگذر تو که حق نمي شناسي

  به در کنشت منشين، تو که بت نمي پرستي

  تو که ترک سر نگفتي، ز پي اش چگونه رفتي؟

  تو که نقد جان ندادي، ز غمش چگونه رستي؟

  اگرت هواي تاج است، ببوس خاک پايش

  که بدين مقام عالي نرسي مگر ز پستي

  مگر از دهان ساقي مددي رسد و گرنه

  کس از اين شراب باقي نرسد به هيچ مستي

  ...

فروغي

 

!! نوشته شده توسط زیتون | 14:59 | چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 •