....
چه خلاف سر زد از ما، که در سراي بستي
بر دشمنان نشستي، دل دوستان شکستي
سر شانه را شکستم، به بهانه ي تطاول
که به حلقه حلقه زلفت نکند دراز دستي
ز تو خواهش غرامت نکند تني که کشتي
ز تو آرزوي مرهم نکند دلي که خستي
کسي از خرابه ي دل نگرفته باج هرگز
تو بر آن خراج بستي و به سلطنت نشستي
به قلمرو محبت در خانه اي نرفتي
که به پاکي اش نرفتي و به سختي اش نبستي
به کمال عجز گفتم که به لب رسيد جانم
ز غرور ناز گفتي که: مگر هنوز هستي؟
ز طواف کعبه بگذر تو که حق نمي شناسي
به در کنشت منشين، تو که بت نمي پرستي
تو که ترک سر نگفتي، ز پي اش چگونه رفتي؟
تو که نقد جان ندادي، ز غمش چگونه رستي؟
اگرت هواي تاج است، ببوس خاک پايش
که بدين مقام عالي نرسي مگر ز پستي
مگر از دهان ساقي مددي رسد و گرنه
کس از اين شراب باقي نرسد به هيچ مستي
...
فروغي


